• امروز : پنجشنبه, ۱۴ خرداد , ۱۴۰۵
  • برابر با : Thursday - 4 June - 2026
2

پای شکسته بهانه تعطیلی کلاس‌‌ درس معلم مرندی نشد

  • کد خبر : 6662
  • 23 آذر 1404 - 21:07
پای شکسته بهانه تعطیلی کلاس‌‌ درس معلم مرندی نشد
بین استراحت در خانه برای التیام زانوی آسیب‌دیده،یا ایستادن پای تخته سیاه برای ۲۰ دانش‌آموز مشتاق، انتخاب، دشوار نبود. او راه دوم را برگزید؛ هرچند این انتخاب به معنای دو ساعت رانندگی روزانه در مسیری دشوار و تحمل دردی مداوم بود.

به گزارش تبریزسخن– فائزه زنجانی: پیش از روشنایی، پیش از آنکه نخستین پرتوی آفتاب از لابه‌لای کوه‌های مرند سرک بکشد، او راه می‌افتد. جاده خاکی، زیر چرخ‌های ماشین قدیمی می‌لرزد. دو ساعت رانندگی در مسیری که بیشتر شبیه گذر از دل کوه است تا جاده. اما او باید برسد. پیش از آنکه زنگ مدرسه روستای هریس به صدا درآید.
زانوی راستش را که سه ماه پیش جراحی کرده، بااحتیاط خم می‌کند. درد، همسفر همیشگی این سفرهای صبحگاهی شده است. پزشک اصرار داشت استراحت کند، اما ذهنش جای دیگری بود: کلاس چندپایه‌ای در آن‌سوی کوه که بیست دانش‌آموز از پایه‌های مختلف، چشم‌به‌راهش نشسته‌اند.
«آقای فلاح‌زاده چرا با این پا اومدی؟»
این را یکی از بچه‌های کلاس دوم پرسید، همان روز اولی که با عصا وارد کلاس شد. جوابی نداد. فقط تخته‌پاک‌کن را برداشت و درس را شروع کرد. اما داستان از همان زنگ ورزش شروع شده بود؛ زمین خوردن ساده‌ای در حین بازی با بچه‌ها که به پارگی رباط زانو انجامید.
در روستاها، معلم فقط معلم نیست. گاهی مربی ورزش است، گاهی مشاور، گاهی دوست. فلاح‌زاده هم با بچه‌ها فوتبال بازی می‌کرد، تا اینکه آن روز زمین خورد. بچه‌ها روزها خود را مقصر می‌دانستند. «اگر با ما بازی نمی‌کردید، این اتفاق نمی‌افتاد.» اما او هر بار دلداری‌شان می‌داد: «از این اتفاق خوشحالم. نشان داد من هنوز می‌توانم با شما هم‌بازی بشوم.»
حالا اما دیگر نمی‌تواند در زنگ ورزش با آنها بدود. پشت پنجره کلاس می‌ایستد و تماشا می‌کند که بچه‌ها در حیاط خاکی و شیب‌دار مدرسه بازی می‌کنند. گاهی نفسش بند می‌آید؛ می‌ترسد یکی از آن‌ها همانطور زمین بخورد که او زمین خورد. آرزو می‌کند حیاط مدرسه استاندارد بود، آسفالت داشت، ایمن بود.

بین دو کلاس، وقتی بچه‌ها در حیاط هستند، گاهی روی صندلی می‌نشیند و زانویش را ماساژ می‌دهد. درد کم نمی‌شود، اما وقتی زنگ می‌خورد و بچه‌ها بازمی‌گردند، دوباره قامت راست می‌کند. گویی در حضور آنها، درد هم شرم می‌کند و کم‌رنگ‌تر می‌شود.
روزها همین‌طور می‌گذرد. سفر صبحگاهی در تاریکی، تدریس با ایستادن‌های طولانی، بازگشت در غروب. همسرش نگران است: «تا کی می‌خواهی اینطور ادامه دهی؟» جوابش همیشه یکی است: «تا زمانی که بچه‌ها اینجا هستند.»
گاهی از خودش می‌پرسد این همه سختی برای چیست؟ جواب را در چشمان «مریم» کلاس سوم می‌یابد که هر روز مشق‌هایش را با خطی خوش می‌نویسد تا معلم را خوشحال کند. در اشتیاق «علی» برای خواندن کتاب‌های جدید کتابخانه کوچک مدرسه. در دست‌های کوچکی که وقتی از پله‌های مدرسه پایین می‌آید، ناخودآگاه برای حمایتش پیش می‌آیند.
عصر یکی از روزهای پاییزی، وقتی خورشید پشت کوه‌ها پنهان می‌شود و او دوباره سفر بازگشت را آغاز می‌کند، به آینده این بچه‌ها فکر می‌کند. به اینکه شاید روزی یکی از آنها پزشک شود و دردهای دیگران را درمان کند. شاید معلم شود و این راه را ادامه دهد. یا شاید مهندس شود و جاده‌ای امن برای روستا بسازد.
در پیچ جاده که می‌رسد، زانویش تیر می‌کشد. ماشین را متوقف می‌کند، شیشه را پایین می‌آورد. باد خنک پاییزی از دامنه کوه می‌وزد. نفس عمیقی می‌کشد و به روشنایی پنجره‌های مدرسه در دور دست نگاه می‌کند که کم‌کم در تاریکی شب محو می‌شوند.
می‌داند فردا باز هم همین راه را خواهد رفت. با همان درد. با همان ماشین قدیمی. چون در آن سوی کوه، چشم‌هایی منتظرند و ذهن‌هایی تشنه که باید سیراب شوند و این برای او، نه انتخابی شغلی که پاسخی به ندایی درونی است؛ ندایی که می‌گوید «بمان» حتی وقتی همه دلایل فریاد می‌زنند «برو».
جاده تاریک است، اما چراغ‌های ماشین روشنایی کافی ایجاد می‌کنند. برای ادامه راه. برای فردایی دیگر.

لینک کوتاه : http://tabrizsokhan.ir/?p=6662

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : 0
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.