تبریزسخن – فاطمه حامد فرشبافی: مریم ثنایی مادریست در همین نزدیکی که زندگی را همراه با چالشهای فراوانش دوست دارد. همراه کودک نوپایش معلمی میکند و دست نوازش بر سر کودکش می کشد تا مبادا معلمی مانعی شود برای مادرانگی هایش.
او همواره تلاش میکند تا مبادا غبار عادت و روتین زندگی روح و جسمش را از رمق بیاندازد. تا به یاد دارد، انگیزه و تلاش در او به گونه ای بوده که فعالیت های مهم و پرچالش زندگی اش همچون ادامه تحصیلات، فرزند پروری و معلمی را همزمان انجام داده و هرگز از تک و پا نیفتاده است.
با این مادر ۳۸ساله همراه می شویم تا شاید با حال خوب او، روح ما نیز اندکی جلا پیدا کند.
قهر و آشتی های کودکانه که تاباوری مادر قصهمان را تقویت کرد
از راهروی زمان وارد دوران کودکیش می شویم؛ می گوید: از همان بچگی طعم خانواده پرجمعیت را چشیده بودم، در خانواده ای به دنیا آمدم که بچه ها از صبح تا شب در حال شیرین کاری و بازی بودند. سه خواهر و دو برادر داشتم،ما حتی یک روز کسل کننده نداشتیم که در حسرت پنجشنبه یا جمعه ای باشیم که خانواده ها دور هم جمع شوند تا شاید افتخار بازی با بچه فامیلی نصیب ما شود.
در خانه ی پدری حیاطی داشتیم و با بستن چادر، خانه ای برای خودمان در آن ساخته بودیم. راستش اگر تشر مادرم نبود، حاضر بودیم شب را در آن صبح کنیم.
سوار بر ارابه هایی که کار دست برادرانم بود و برایمان حکم ماشین مدل بالا را داشت، میشدیم و صدای خنده مان، شاید گوش فلک را کر می کرد. گاهی هم تاب میخوردیم و با چشمانی بسته در رویاهایمان سیر میکردیم. با وجود حیاطمان نه نیازی به پارک بود و نه هم بازی.
در بین بازی هایمان، گاهی هم از سر به سر گذاشتن برادرانمان کفری می شدیم و در پی تلافی بودیم. همین قهر و آشتی ها تاب آوریم را تقویت کرد.
مسابقه با خواهر برای جلب خوشحالی مادر!
مادرم خیاط بود. زمانی که دیگر خسته از دوخت و دوز میشد و از چرخ خیاطی اش دل می کند تا کمی هوای بیرون، خستگی اش را رفع کند، مسابقه ی من و خواهرم شروع میشد. هر کس بیشتر باعث خوشحالی مادر میشد، برنده بود!
در نبود مادرم کارهای خانه را در حد توان انجام می دادیم؛ وقتی مادرم برمیگشت با دیدن خانه ی تمیز، علاوه بر تن که خستگی چشمانش نیز رخت بسته و لبخند بر لبانش جاری می شد.
غرق در دنیای نقاشی
من دختری اجتماعی بار آمده بودم و از این بابت کار من برای ورود به مدرسه راحت بود . خبری از وابستگی های دست و پا گیر و گریه های پشت در مدرسه نبود.
از همان ابتدا عاشق نقاشی بودم، مداد رنگی نداشتم اما مدام از وسایل خانه یا مدل ایستادن مادرم در حین آشپزی و خیاطی، نقشی بر کاغذ می زدم، نقش هایی که مرا ساعت ها مشغول خودش می کرد. چه بسا در حین کشیدن نقاشی، خوابی بر چشمانم میهمان می شد. میهمانی نا خوانده که مرا به دنیایی از نقاشی های رنگارنگ می برد.
اینگونه بود که همه پی بردند که من استعداد خاصی در هنر دارم و با راهنمایی برادرم به طور تخصصی رشته ی هنر را اولویت خود قرار داده و وارد هنرستان شدم.
دانش آموزانم فقط یک سال از من بزرگتر بودند
پدر و مادرم مرا دختری فعال، کاملا اجتماعی و پرشور بار آورده بودند و با دست پینه بسته ی خود لباسی برازنده و فاخر برایم دوختند که شخصیت مرا شکل داد. در مدرسه و بسیج فعال بودم و چون از نظر درسی و اخلاقی نمرات بالایی داشتم، در مدرسه دانش آموز نمونه اعلام شدم و از تابستان سالی که دیپلم گرفتم وارد آموزش و پرورش ناحیه یک شده و در بسیج خواهران مشغول به کار شدم.
آنقدر دخترخستگی ناپذیری بودم که هر روز ۱۲ساعت، تمامی دوره ها و اردوهای بسیج دانش آموزی را شرکت می کردم و این مقدمه ای شد تا در ۱۸ سالگی از طرف گروه آموزشی اداره آموزش و پرورش برای تدریس آمادگی دفاعی و معاون پرورشی به مدارس دعوت شوم. دانش آموزان من، فقط یک سال از من بزرگتر بودند با این حال با اعتماد به نفس و انرژی که داشتم، توانستم نقش معلم را طوری ایفا کنم که آنها مرا به عنوان معلم خودشون قبول کنند و از من حرف شنوی داشته باشند.

عشقی از جنس کوه همواره حمایتم کرد
یک سال بود که در مدارس مشغول بودم که یکی از فامیل هایمان همسرم را معرفی کردند ولی مادرم با توجه به سن کم من راضی به ازدواج نبودند، با این حال، با اصرار خانواده همسرم، اجازه خاستگاری داده شد و من و همسرم به طور سنتی همدیگر را ملاقات کردیم.
در همان ملاقات اول فهمیدم او همان کسی هست که میتوانم تا پایان عمر در کنارش زندگی کنم، چرا که همان جملاتی از زبانش سرازیر شد که دلم میخواست بشنوم. اینگونه بود که زندگی عاشقانه ی ما آغاز شد. همسرم از لحاظ اخلاقی و مذهبی فردی والا بوده و هست. او همیشه و در همه حال مرا حمایت می کند. هیچگاه مانع پیشرفت من نشد بلکه کمک کرد تا با هم اوج بگیریم و سختی های زندگی را با هم هموار کنیم.با وجود او به آرزوهایم رسیدم و به معنای حقیقی عشق، پی بردم.
انگار برای مادری آفریده شدهام!
دو سال از شروع زندگی عاشقانه و صمیمانه ی ما می گذشت که فرزند اولم حسنا جان به دنیا آمد و من طعم مادری را چشیدم. همسرم می گفت تو چنان عاشقانه، مادری میکنی که انگار برای مادری کردن آفریده شده ای. این حرف همسرم به من نیرویی بخشید تا در سفر کربلا از خدا بخواهیم فرزند دیگری بر ما عطا کند و نیت کردیم به حرمت امام حسین (ع) اگر صاحب فرزند پسری شدیم، نامش را حسین بگذاریم و خداوند حسین جان را به ما هدیه داد.
وقتی حسین ۲ساله بود، من در کنار کار در مدارس غیر انتفاعی تصمیم گرفتم ادامه تحصیل بدهم و در کنکور از رشته ی گرافیک قبول شدم. در دانشگاه بهخاطر کسب نمرات الف هر سال دانشجوی نمونه اعلام می شدم و بعد از گرفتن مدرک دانشگاهی سه ماه در دانشگاه به عنوان استاد میهمان در دوره تابستان تدریس کردم.
تلاش من همیشه بی وقفه بود. هم مادری کردن هم معلمی کردن؛ هر سال در آرزوی قبولی در آزمون استخدامی آموزش و پرورش بودم.
امسال به لطف خدا با وجود اینکه خداوند فرزند سومی به ما عطا کردند، با تلاش فراوان و امید دادن همسرم و با توجه به تجاربی که در این سال ها از تدریس بدست آوردم، توانستم از آزمون استخدامی قبول شوم و از امسال هفته ای سه روز در شهرستان بستان آباد مشغول معلمی هستم و یک روز هم به طور آزاد در مدرسه ای که چند سال در آنجا مشغول بودم و دل کندن از آنجا برایم سخت بود، کار میکنم؛ البته به همراه کودک نوپایم حلما جان!
معلمی توام با چاشنی مادرانگی
موقع حضور در مدرسه تا جایی که ممکن است حلما جان را به مادرم می سپارم. با وجود اینکه مادرم با جان و دل پذیرای نوه ی خرد سالش می شود، اما دلم تاب نمی آورد که شلوغی های حلما باعث خستگی مادرم شود و این باعث می شود هر از گاهی دخترکم را با خود همراه کنم.
دانش آموزان با دیدن حلما ذوق می کنند و هم قد او میشوند و دخترکم با دیدن آنها شروع به دویدن و بازی می کند و من خوشحال می شوم از اینکه دختر دو ساله ام از همین سن کم اجتماعی شدن را یاد میگیرد.

من و همسرم همیشه به فکر فرزند سوم بودیم
همسرم با اینکه تحصیلات دانشگاهی ندارد اما بسیار اهل مطالعه است، ما کتابخانه ای داریم که همسرم تمام کتاب ها را مطالعه کرده و همیشه خلاصه نویسی می کنند.علاوه بر این حافظ چند جز قرآن بوده و همیشه ساعاتی مشغول تدبر در قرآن هستند.
همیشه شاکر خداوند هستیم که توفیق پیدا کردیم که به مسائل از دریچه ی ایمان نگاه کنیم و بخاطر امر رهبری و کشور عزیزمان، همیشه دوست داشتیم تا جایی که سلامتی اجازه میدهد، فرزندانی تربیت کنیم که شیعه ی امام علی بوده و در خدمت شیعیان باشند. با وجود مسائل اقتصادی بر این اعتقاد هستیم که روزی دهنده خداست و ما با مدیریت و قناعت میتوانیم برای آینده فرزندانمان پس انداز کنیم و البته فرزندانی قانع تربیت کنیم و تحویل جامعه دهیم.
با متولد شدن حلما جان شور و شوق در خانه مان بیشتر شده، بچه ها با هم بازی میکنند، با اینکه مسئولیتم بیشتر شده اما همسرم هیچ وقت مرا تنها نگذاشته و وقتی از سر کار برمیگردد، در کار خانه کمک حالم است و میگوید: وقتی من هستم رسیدگی به بچه ها با من. اولین کاری که می کند بازی کردن با بچه هاست. پنج نفره بازی کردن، طعم دیگری دارد. بعد بازی کردن، به درس بچه ها می رسد و برای حلما جان قصه میخواند و همیشه میگوید: استرس خانه ی بهم ریخته را نداشته باش، خانه ی بهم ریخته نشانگر حیات و زندگیست، خدا را شکر که فرزندانمان صحیح و سالم هستند و بازی می کنند.
علاج در حرکت است، نه در توقف
همیشه دانش آموزان با من ارتباط صمیمی داشتند و این باعث شد، احساس کنم دینی در گردن است. اگر این صمیمیت بین من و دانش آموزام باعث شود اندک تاثیر مثبتی بر روی اخلاق و رفتار دخترانم بگذارم یعنی دینم را ادا کردم، پس نباید کوتاهی کنم.
من همیشه به این نتیجه رسیده ام که با حرکت کردن میشود به آنچه خواست رسید. شکر خدا هم به مدرسه ام می رسم هم به کودکانم و در کنار این ها، خانه ام همیشه بوی زندگی می دهد. در مواقع خستگی، مادر و همسرم همیشه مرا به حرکت سوق می دهند و تسبیحات حضرت زهرا چون معجزه ای باعث آرامش خاطر من می شود. یاد گرفتم برای سپاس گذاری در برابر پله های موفقیت و خوشبختی که خدا سر راهم قرار داده بالا برم و نا امید نشوم که علاج در حرکت است نه در توقف!







خیلی شور و حرکت در من ایجاد کرد.
باید آفرین گفت به این نادر و معلم نمونه
خیلی شور و حرکت در من ایجاد کرد.
باید آفرین گفت به این مادر و معلم نمونه