به گزارش تبریزسخن– فاطمه حامد فرشبافی: راهی میشوم؛ رهسپار جایی که گویی پارهای از بهشت است. به محض ورود، زمان میایستد تا من همهی دغدغههای فکری را به دست فراموشی بسپارم و به آرامش مطلق برسم. قدمهایم را آهسته برمیدارم. دلم میخواهد تکتک شهیدان را ببینم و فاتحهای نثارشان کنم.
از مزار شهیدان دفاع مقدس که میگذرم و از کنار آن عزیزان جنگ ۱۲ روزه رد میشوم، نوبت به شهیدان جنگ رمضان می رسد. پس از گذشت بیش از ۷۰ روز از جنگ تحمیلی سوم و شهادت این عزیزان، داغ خانوادههایشان چنان تازه است که صدای شیون هنوز هم در گوشم میپیچد.

هر پنجشنبه که مهمان این شهیدان میشوم، چهرهای آشنا را میبینم، همان خواهری که هر هفته کنار مزار برادرش قالیچهای پهن کرده و بیآنکه بیقرار گذر زمان باشد، ساعتها با او خلوت میکند. گویی نمیخواهد از برادری دل بکند که با وجود بازنشستگی، پس از شهادت رهبر انقلاب، راهی تهران میشود؛ و هنگام خدمت به مردم، به شهادت میرسد.
کمی جلوتر، پدری را میبینم که در داغ دختر شهیدش که معلم دلسوزی بود، اشک میریزد و چنان بیتابی میکند که انگار همین لحظه خبر شهادت دختر جوانش را به او داده اند. اشکهایش آنچنان جانسوز است که دل من هم تاب دیدن این سوگ را ندارد؛ تسلیت میگویم و آرامتر از کنارشان میگذرم.

آن سوتر، دانشآموزی را میبینم که آمده تا سراغ همکلاسیاش را بگیرد. گلهایی بر مزارش میگذارد و با حوصله شروع میکند به چیدنشان. چند بار چینش گل ها را عوض میکند؛ میخواهد مطمئن شود گلها به بهترین شکل ممکن چیده شده اند. بلاخره نگاهی خریدارانه به گل ها می اندازد و دلش راضی میشود، آرام عکس مزار را نوازش می کند، از دلتنگیاش میگوید و میرود.

در میان جمع، چشمهای اشکبار همسر شهید را میبینم؛ گویی در کنار شوهرش به آرامش رسیده است. با چشمانی گریان به تصویر مزار او خیره شده و بیصدا حرفهای دلش را میگوید؛ انگار همسرش از هر سو آمادهی شنیدن سخن اوست. کنارش مینشینم تا گفتوگو را آغاز کنم، اما نمیخواهم خلوت او و همدمش را برهم بزنم. فقط تسلیت میگویم و مزاحم لحظههای با هم بودنشان نمیشوم.
پسر شهیدی را هم میبینم که با پدرش حرف میزند؛ حرفهایی از جنس پدر و پسری. از تنهایی میگوید، از مسئولیت تازهای که بر دوشش سنگینی میکند، از سختی پشتوانه بودن برای خانواده. اما همچنان مصمم می گوید که دوست دارد راه پدر را ادامه دهد و هرگز در برابر دشمن سر خم نکند.

کمی جلوتر، خواهر شهید دلتنگی برادرزادهی چهار سالهاش را روایت میکند؛ کودکی که هر روز بهانهی پدر را میگیرد و دلبستهی این امید است که روزی قامت پدر را جلوی در ببیند و در آغوشش بگیرد. اما چه چیزی میتواند جای آغوش پدر را برای دختری که هنوز معنی جدایی را نمیفهمد، پر کند؟
صدای شیون مادر و پدری توجهام را جلب میکند. چنان جان میگدازد که آدمی ناخودآگاه میخواهد از هر راهی دلشان را اندکی آرام کند. همه میروند تا با تسلیت، همدم غم این پدر و مادر شوند. آری… مگر میشود داغ فرزند را تاب آورد؟ پدر شهیدی که مزار فرزندش همجوار مزار این شهید قرار گرفته است، برای همدردی با این خانواده ی شهید میگوید: «ناراحت نباشید. جای این شهیدان در بهشت است. بیتابی شما، شهید را آزار میدهد. آنها به مراد دلشان رسیدهاند. ما نیز به این افتخار میکنیم که پدر و مادر این شهیدانیم.»





