به گزارش تبریزسخن- فائزه زنجانی: در گلزار شهدای تبریز و قطعه شهدای جنگ رمضان، جمعیت زیاد است. هر کس یکجا نشسته و با شهید و عزیز خود حرفها دارد برای گفتن. پسر جوانی توجهم را جلب میکند، آرام سر مزار شهید نشسته و گلهایی که با خود آورده را تک به تک روی مزار میچیند.نزدیک میشوم و خود را به عنوان خبرنگار معرفی میکنم. فرزند شهید است؛ سید مهدی فرزند شهید سردار سید احد سید فروغی.میگوید: «پدرم ۱۲ فروردین ماه ۱۴۰۵ در میانه مورد اصابت حمله رژیم صهیونیستی و آمریکا قرار گرفت و به شهادت رسید.»اما قصه شهادت پدر از ماهها پیش شروع شده بود. از همان روزهای سخت جنگ رمضان.وصیتنامهای که ۲ روز بعد از جنگ ۱۲ روزه نوشته شدسیدمهدی ادامه میدهد: «بابا وصیتنامهاش را دو روز بعد از جنگ ۱۲ روزه نوشت. او در همان جنگ ۱۲ روزه، روحاً شهید شده و جسمش تنها چیزی بود که کنار ما مانده بود. بیشتر رفقایش شهید شده بودند و او تنها مانده بود.»
پسر میگوید: «یک روز آمد و به من گفت: پسرم راز شهادت را فهمیدم. رفقای شهید من همگی قاری یا حافظ قرآن بودند. راز شهادت در قرآن و عشق به اهل بیت (ع) است.»
تکفرزند شهید از آخرین روزهای زندگی پدر این گونه میگوید: «همکارانش در میانه به او اصرار کردند که برگردد تبریز. اما بابا قبول نکرده و به همکارانش گفته بود که اگر برگردم، فکر میکنید میخواهم در این شرایط بروم با خانواده سیزدهبهدر و شما را تنها بگذارم»
بغض گلویش را فشرده اما ادامه میدهد: «تعدادی از دوستانش به سمت تبریز راهی میشوند. درست ۱۰ دقیقه بعد، محل مورد اصابت قرار میگیرد.»

تک فرزند شهید: غم نبود بابا بر دوش من ماند
تک پسر پدر میگوید: «این مدت درست است که بابا به آرزویش رسید، اما روزهای سختی برای من و مادرم بود. تک فرزند هستم و غم و سختیها بر دوش من ماند.»
قول داده بود من را کربلا ببرد اما خودش مهمان اباعبدالله (ع) شد
سیدمهدی از قول پدر میگوید: «هر سال قول میداد که من را کربلا ببرد. خودش هم از کودکی کربلا نرفته بود. قبل از جنگ ۱۲ روزه قول داد که ببرد، اما جنگ نگذاشت. در این جنگ هم که خودش مهمان امام حسین(ع) شد.»
میگوید: «بابا آنقدر به امام حسین(ع) ارادت داشت که خودش هنگام شهادت اربا اربا شد. اعضای پیکرش را چندین متر آن طرفتر پیدا کردند. انگار که میخواست در راه معشوقاش تکه تکه شود.»
خانواده برای ادامه راه شهید مصممتر شدهاند
این فرزند شهید درباره برکت خون شهدا میگوید: «خانواده شهدا اگر چه غم بزرگی دارند، اما سر دادهاند تا وطن و عزت نگه داشته و محکمتر در راه شهدا قدم بردارند. عموهای من بیشتر از قبل مصممتر شدهاند. اگر قبل از این اندک تردیدی داشتند، دیگر ندارند. حتی برخی از افراد و نزدیکان بودند که به شهادت اعتقاد نداشتند، اما حالا به خاطر بابا، اعتقاد یافتهاند.»
با لبخندی که بوی صبر میدهد، نگاهش را به سنگ مزار میدوزد و میگوید: «همه از پدرم خاطره خوبی دارند. از بچگی تا الان، همه دوستانش از مهربانی و خوشخنده بودن او میگفتند. بابا برای همه مهربان بود.»





