• امروز : پنجشنبه, ۱۴ خرداد , ۱۴۰۵
  • برابر با : Thursday - 4 June - 2026
6

حلما، سیمرغی که پیام ایران را به جهانیان خواهد رساند

  • کد خبر : 8116
  • 12 فروردین 1405 - 0:52
حلما، سیمرغی که پیام ایران را به جهانیان خواهد رساند
می نویسم برای حلما دختری که همچون سیمرغ از دل خاک بیرون آمد و پس از این به جای پدر، مادر، خواهر و برادرش، زینبی وار زندگی کرده و پیام مظلومیت و از جان گذشتگی ایرانیان را به همگان خواهد رساند.

تبریزسخن– فاطمه حامد فرشبافی: حلما دختر عزیز ایران، دختری بود یک و نیم ساله که به همراه خانواده اش در خانه ای از سرزمین پر مهر ایران، شهر تبریز زندگی می کرد. 

 

همچون دیگر خانواده ها پدری فداکار و مادری دلسوز داشت و از طعم شیرین داشتن خواهر و برادر بهره مند بود، با آن ها بازی کرده و هرگز احساس تنهایی نمی کرد.

 

 آن شب هم مثل شب های گذشته، خانواده بسیج شده بود تا با خواندن قصه و سرگرم کردن حلما، قاشق غذایی که مادر در دهانش می گذاشت را نوش جانش کنند.

 

 مادر تا غذای حلما را تمام و کمال نمی داد، آرام نمی گرفت. آن شب نیز خواهر و برادر حلما به قدری با او بازی کرده بودند که حلما در آغوش مادر بی هیچ تقلایی به خواب رفت؛ اما این خواب مانند بقیه ی شب ها نبود. این خواب خانواده اش را از او جدا کرد. مگر می شود به یک باره صدای پدر نباشد، آغوش گرم مادر نباشد، هیاهوی خواهر و برادر نباشد؟

 

 کودکی که با تکیه به دستان خانواده اش قدم از قدم نهادن را آموخت، با بازی خواهر و برادرش، خنده اش به آسمان ها می رفت و صبح را شب می کرد، با لالایی مادرش چشمان قشنگش را می بست و رویاهای دلنشین می دید، مگر می‌شود به یک باره تنها شود؟؟ این کابوس شب از کجا آمد؟ خانه ی امن آن ها چگونه بر سر او و رویاهایش ویران گشت؟

 

مگر کودک یک و نیم ساله چیزی از دشمن و طمع هایش می داند؟ نه، او چیزی جز سخاوتمندی نمی داند، او دوست دارد هر آنچه دارد با بقیه تقسیم کند، او به همین خانواده و دلخوشی هایش قانع بود، چه شد که دشمن به همین دلخوشی های او چشم دوخت؟

 

 آیا خانواده ی پنج نفره این چنین دل دشمن را لرزانده بود که بخواهد رویاهای کودک یک و نیم ساله را کابوس کند؟ نمیدانم دشمن چگونه سیر خواهد شد؟ با چند خانواده؟ چند کودک؟ چند زندگی؟ چند رویا؟

 

نمیدانم شاید همچون دیوها که سیر نمی شوند، دیو قصه ی ما نیز سیرشدنی نیست! با کودکان غزه، لبنان، یمن سیر نشد حالا نوبت کودکان ایران رسیده! اسرائیل کودک کش، سیر شو، سیر نشوی با خاک گور سیر خواهی شد!

 

حلما جان تو معجزه ی خدایی!! معجزه ای که ثابت کرد عمر دست خداست و چون خدا بخواهد، می شود، هرچند از تصور ما به دور باشد.

 

دختر تبریز می خواهم قصه ای برایت بگویم اما قصه ای ترسناک، قصه ای که مانند قصه های مادرت آرامش بخش نیست اما مطمئن باش تو را قوی خواهد کرد.

 

شامگاه دوشنبه سوم فروردین ۱۴۰۵ که همراه خانواده ات در خانه ی امن تان خوابیده بودید؛ موشک ویرانگر آمریکایی-صهیونی در خانه تان آوار شد، خانواده ات را از تو گرفت و رویاهایت را تیره و تار کرد، اما خدا تو را برای ایران نگه داشت، نمی دانم اکنون در نبود مادر چگونه غذا می خوری، با کدامین لالایی به خواب می روی، اگر دلتنگ مادر شوی با کدامین آغوش آرام می گیری اما می دانم تو شیر زنی خواهی شد، زینبی گونه!

 

 اندکی همچون اسمت صبوری کن! و این را بدان اگر دشمن دستان خانواده ات را از تو گرفت دستان هزاران ایرانی همراه توست، نگران نباش خدا هست و مطمئن باش مردم ایران برایت پشتوانه ای استوار خواهند بود و تو زینبی وار پیام ایمان، اسلام و آزادی را به همگان خواهی رساند.

لینک کوتاه : http://tabrizsokhan.ir/?p=8116

برچسب ها

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 1در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : 1
  1. چه زیبا این داستان زندگی حلمای ایران را که غم انگیز ترین داستان جنگ تحمیلی بود را روایت کردید جنگی که یک عده وطن فروش در رویداد آن سهیم هستند و دستشان به خون حلما های ایران اغشته هست چه بد سرنوشتی خواهد داشت

قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.