• امروز : پنجشنبه, ۱۴ خرداد , ۱۴۰۵
  • برابر با : Thursday - 4 June - 2026
1

۲۲ بهمن، جشنی برای «وفاق ملّی»!

  • کد خبر : 3413
  • 22 بهمن 1403 - 17:02
۲۲ بهمن، جشنی برای «وفاق ملّی»!
امروز از هر قشر و نسلی آمده بودند. بزرگ و کوچک و پیر و جوان، کنار هم در مسیر یک هدف مشترک قدم می‌گذاشتند؛ آنچه اهمیت پیدا کرده بود، تحقق «عزّت ملّی» بود. امروز این مردم بودند که شعار «وفاق ملّی» را محقق کردند.

به گزارش تبریز سخن، فائزه زنجانی: «برویم که امروز از آن روزهای یکی‌شدن است.» این را با خود گفته و از در خانه بیرون می‌آیم. ساعت ۹ است و تا ساعت رسمی آغاز مراسم، کمی فرصت دارم. هوای تبریز این روزها سوز عجیبی دارد و امروز هم از آن روزهای پرسوز است.

در همین اولین ثانیه‌های بیرون آمدن از خانه، سرما در بندبند وجودم نفوذ کرده است. «نکند این سرما مانع شود از حضور مردم در این جشن ملّی‌؟» ۲۲ بهمن سال‌های قبل در ذهنم تداعی می‌شود و بلافاصله به خود نهیب می‌زنم. «نه، این سوز سرما که چیزی نیست در برابر اراده مردم‌مان. سالیان قبل که تبریز پربرف بوده و سوز سرمایش، سوزان‌تر از امروز؛ مردم آمده بودند. امسال که دیگر جای خود دارد.»

کوچه به کوچه و خیابان به خیابان می‌گذرم تا نزدیک شوم به میدان نماز؛ محل یک‌دل شدن مردم تبریز. رفت‌وآمد مردم در روز تعطیل در خیابان‌های شهر ادامه دارد. هر چقدر به محل برگزاری تجمعات نزدیک‌تر که می‌شوم، جهت‌ آدم‌ها یکدست می‌شود و راه‌ها یکی.

انگار همه مشتاق هستند تا زودتر از آن یکی به محل قرار برسند و با صدای بلندتر از کناردستی، شعار سر دهند علیه تمامی بدخواهان ایران اسلامی.

خیلی‌ها خانوادگی آمده‌اند. بچه‌های کوچک خانواده ذوق کرده‌اند از پرچم‌های ایران و بادکنک‌های سبز و سفید و سرخی که در همین مسیر به دستشان داده شده است. تصویر پرچم ایران هم بر روی دست‌ها و صورت‌های برخی‌هایشان به چشم می‌خورد.

همراهی نسل‌های مختلف برای تحقق «عزت ملی»

نوجوانان و جوانان هم از این قافله «همدلی» جا نمانده‌ و البته بیشترشان ترجیح داده‌اند در کنار دوستان و رفقایشان، در این جشن ملی حاضر شوند.

جلوی هر مسجد و سر هر چهارراهی، سر قرار برای تبدیل واحدها از «من» به «ما» است. سرودهایی با صدای بلند در حال پخش‌شدن و شعارهایی بر سر زبان‌ها است. صدای خنده و شور جوانان به پا بوده و دل‌های بزرگ‌ترها، قرص و محکم از این هم‌پا و هم‌قدم شدن‌ها.

دل‌های مردم به بودن در کنار هم و هم‌قدم شدن با یکدیگر آن‌چنان گرم است که سوز سرما رنگ‌باخته است در برابرشان. به میدان نماز تبریز نزدیک‌تر شده‌ام. در همین فاصله کم، برخی مسئولین استانی و شهری را هم می‌بینم که به سمت محل تجمع در حال حرکت‌اند. فکرم می‌رود سراغ یک عکس معروف.

۲۲ بهمن سال گذشته بود که شهید مالک رحمتی، استاندار جوانی که تازه در استان مسئولیت گرفته بود، دست همسر و بچه‌های کوچکش را گرفته و همراه آنان در راهپیمایی حضور یافته بود و این صحنه شده بود سوژه عکاسان. عکسی که در زمان شهادتش باز دوباره سوژه شد.

مردم ایران، نماد وفاق ملّی

خوبی راهپیمایی ۲۲ بهمن و این جشن ملّی، «یکی‌شدن»هاست. اینجا، نه فقط مردم با یکدیگر برای منافع کشورشان و علیه همه بدخواهان نظام جمهوری اسلامی، هم‌قدم و هم‌دل می‌شوند؛ بلکه مسؤولان و مدیران نیز پابه‌پای مردم پیش رفته و با آنان یک‌دل و هم‌هدف شده‌اند و شاید همین است معنای «وفاق ملی»!

به میدان ساعت تبریز نزدیک شده و شور جمعیت، حالا بیش‌ازپیش احساس می‌شود. چشمم به زن و شوهر جوانی می‌خورد که پسر نوجوانی در کنارشان ایستاده و فرزند دیگرشان هم در کالسکه، چشم به جمعیت دوخته است.

نزدیک‌تر می‌شوم و اجازه عکس‌ گرفتن می‌خواهم. لبخندی که می‌زنند، مجوزی برای درآوردن گوشی و عکس‌ گرفتن از خانواده‌شان می‌شود. از خانم سلطانی درباره حضورشان در این راهپیمایی به همراه فرزندانشان، آن هم در این هوای سرد می‌پرسم.

گله‌مندی از اوضاع اقتصادی سرجای خود؛ به خاطر رهبری و شهدا آمده‌ایم

«فرزند کوچکم دو و نیم‌سال دارد. پسر بزرگم نیز از روزها قبل، حضور در راهپیمایی را به من و پدرش یادآوری می‌کند. قطعاً این حضورمان می‌تواند، در ذهنیتی که نسبت به انقلاب و جمهوری اسلامی دارند، تأثیرگذار باشد.»

این مادر جوان یادآوری می‌کند که با وجود همه گله‌مندی‌هایی که به‌خاطر مشکلات این روزهای اقتصادی دارند، اما باز به‌خاطر شهدا و رهبری، به این راهپیمایی آمده‌اند.

از کنار این خانواده عبور کرده و خود را به سیل جمعیت می‌سپارم. حالا وارد میدان شهدا شده‌ام. مرد مسنی کنار خیابان ایستاده و نوزادی پیچیده به پتو، در بغل دارد. نزدیک می‌شوم. «حاج‌آقا در این سرما، این نوزاد را هم آورده‌اید با خودتان، فرزندتان است یا نوه‌تان؟»

همبستگی ملی؛ تحقق عزت ایران

پتوی نوزاد را جابه‌جا می‌کند تا مطمئن شود که این سرمای استخوان‌سوز، نفوذ نکند به داخل پتو. «شش نوه دارم که امروز پنج تا همراه من به راهپیمایی آمده‌اند. یکی همین نوزادی است که در بغل دارم و چهارتایشان هم در ایستگاه کودکان در حال بازی و کشیدن نقاشی هستند.»

«حاج‌آقا پس پدر و مادر بچه‌ها کجایند؟ نیامده‌اند با شما؟!» این را که می‌پرسم لبخندی به پهنای صورت زده و می‌گوید: «پدر و مادرهایشان تا بخواهند از خواب بیدار شده و به سمت محل تجمع بیایند، طول می‌کشد. تا آن‌ها بیایند، بچه‌ها حداقل نقاشی‌شان را کشیده‌اند. حالا هم فقط یکی از دخترها، همراهم آمده است.»

پیرمرد را با نوه عزیزتر از جان تنها گذاشته و راهی می‌شوم. مرد جوانی است که وسط خیابان ایستاده و عکسی به یادگار از خود و خانواده ثبت می‌کند. ترکیب خانواده از سه نسل مختلف، تشکیل شده است. پدر و مادر مرد جوان به نمایندگی از نسلی، مرد جوان و همسر، نماینده نسلی دیگر و فرزندان نوجوان خانواده نیز از نسلی دگر.

از یاد حاج قاسم تا حقّی که شهدا بر گردن مردم دارند

با مرد جوان که خود را ساجدی معرفی می‌کند، هم‌صحبت می‌شوم. می‌پرسم با وجود همه مشکلات باز هم آمده‌اید؟ «گرانی و مشکلات اقتصادی ما را هم اذیت می‌کند اما ما انقلاب را به گرانی‌ها و مشکلات نمی‌فروشیم.»

سر برگردانده و زن و شوهر جوان دیگری را می‌بینم که آنان نیز کالسکه به دست، به سمت محل یکی‌شدن پیش می‌روند. عکس حاج‌قاسم بر قسمت جلویی کالسکه خودنمایی می‌کند برایم.

مرد، خود را مسلم پورزینال معرفی می‌کند. از حاج‌قاسم و ایستادگی مردم پای آرمان‌ها می‌گوید. از حقی که شهدا بر گردن مردم دارند، سخن به زبان می‌آورد و از گرانی‌هایی می‌گوید که مردم را از حمایت نظام به عقب نمی‌راند.

زنان باز هم پیشگام!

امروز زنان نیز بیش از همیشه حاضر در صحنه بوده‌اند. زنی جوان در میدان شهدا و جلوی مجسمه شهیدان، توجهم را جلب می‌کند. پیش می‌روم. سه پسر قدونیم‌قد را به صف کرده و بساط دوربین گوشی را به راه انداخته، برای گرفتن عکس از این سه پسر.

نزدیک‌تر می‌شوم. در کمال ناباوری‌ام می‌گوید که هر سه پسر خردسال، فرزند خودش بوده و البته ناباورانه‌تر اینکه پدر بچه‌ها امروز شیفت کاری‌اش بوده و مادر جوان، به‌تنهایی در این سوز سرما، مسؤولیت همراهی سه فرزندش را برعهده گرفته است.

«امروز با وجود همه سختی‌ها با سه فرزند آمده‌ام تا به کودکانم نشان دهم که انقلاب چیست و چرا باید این راه را ادامه داد؟ باید بدانند که این انقلاب به‌سادگی به دست نیامده و چه سختی‌هایی پای آن صرف شده است! دوست دارم بچه‌ها، ذوق و شوق مردم در جشن ملّی‌ را از نزدیک ببینند.»

بخوان به نام ایران…

ماشاءالله و خداقوتی به زن جوان می‌گویم و آرام‌آرام راه می‌گشایم به سمت میدان نماز. در مسیر، چشمم به سوژه‌های زیادی می‌افتد. از جوانانی که در کنار دوستانشان عکس سلفی می‌گیرند تا دخترانی که بر صورت نقش پرچم ایران را حک کرده‌اند. از دختران و پسران اسکیت سواری که پرچم بر دوش به‌پیش می‌روند تا پرچم بلند ایران که بر روی دست مردم اوج می‌گیرد.

مراسم رسمی در حال آغاز است و من هم بالاخره به میدان نماز رسیده‌ام. گروه سرود ارتش در جلوی جایگاه ویژه ایستاده‌اند. سکوت بر فضا حاکم می‌شود و نغمه سرود ملی در گوش می‌پیچد. «پاینده مانی و جاودان، جمهوری اسلامی ایران…»

انتهای پیام

لینک کوتاه : https://tabrizsokhan.ir/?p=3413

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : 0
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.