• امروز : پنجشنبه, ۱۴ خرداد , ۱۴۰۵
  • برابر با : Thursday - 4 June - 2026
2

دعوتید به «جشن فرشته‌ها»!

  • کد خبر : 2806
  • 24 دی 1403 - 21:40
دعوتید به «جشن فرشته‌ها»!
وقت نماز رسیده و صدای اذان در مصلی می‌پیچد. صف‌ها هر چه سریع‌تر با کمک اولیای مدرسه و مسئولان اجرایی مرتب می‌شود. دخترها خودشان هم ذوق و شوق خاصی دارند. حجت‌الاسلام‌والمسلمین مطهری اصل، آن جلو به‌عنوان پیش‌نماز ایستاده و تکبیر اول را می‌گوید. «الله‌اکبر»؛ آغاز عروج 5000 فرشته!

تبریزسخن- فائزه زنجانی: دعوتید به «جشن فرشته‌ها»؛ سرتیتر پیامی که از روابط‌عمومی آموزش‌وپرورش استان دریافت می‌کنم. نیازی به خواندن ادامه پیام و توضیحات مفصل آن هم نیست. وقتی اسم جشن فرشته‌ها می‌آید، اولین و آخرین چیزی که به ذهنم می‌آید، جشن تکلیف فرشتگان ۹ ساله است.

نوشتن گزارش از مراسم‌هایی که با حضور کودکان و دانش‌آموزان کم‌سن‌وسال باشد، همیشه ترس داشته برایم. خب یعنی الان باید چه بنویسم، اصلاً از بچه‌ها چه بپرسم؟ کودک ۹ساله چه تعریفی از سؤالات پیچ‌درپیچ من می‌تواند داشته باشد؟ سعی می‌کنم از حضور در مراسم طفره بروم؛ اما شدنی نیست. توکلی کرده و یک یاعلی می‌گویم به امید اینکه سوژه‌ها، خودشان در مراسم رخ بنمایاند برایم.

غرق در خاطرات ۹ سالگی!

حالا در راه مصلای تبریز هستم و به یاد مراسم جشن تکلیف خودم؛ برخلاف خیلی از خاطرات دوران کودکی که برایم مبهم هستند، این یکی هم روشن است و هم شیرین. چادری که مادرم مختص این مراسم، برایم دوخته و سرم کرده و من چندین و چندین بار قبل مراسم، سرم می‌کنم که ببینم به من می‌آید یا نه!

سرودی که صدها بار قبل مراسم در مدرسه با هم‌کلاسی‌هایم تمرین کرده‌ام و آخرشم هم سر بزنگاه و در مراسم، تپق می‌زنم در خواندنش! اینکه بعد از آن جشن، جفت پایم را در یک کفش کرده‌ام که من از این به بعد می‌خواهم روسری سر کنم در برابر نامحرم و نماز و روزه‌هایم به راه باشد. لبخند به لبم می‌آید.

از سیر در خاطرات تا صحن مصلی!

«مامان تو رو خدا زود باش، دیر شده!» در یک آن، از سیر خاطرات ۹ سالگی، به خود می‌آیم و می‌بینم همان‌طور که سرم گرم افکار شده، رسیده‌ام به مصلای تبریز. دختری هم با شوق‌وذوق، چادر مادرش را می‌کشد که شاید علاجی شود و مادرش با سرعت بیشتری به سمت مصلی قدم بردارد.

دختران دانش‌آموز دسته‌دسته وارد مصلی می‌شوند. در همین ابتدای کار عاشق چادرهایشان شده‌ام. گل‌گلی و رنگی. فسقلی‌ها در این چادرهای رنگی‌رنگی‌شان واقعاً تو‌دل‌برو و خانم شده‌اند.

سفید و صورتی؛ دنیای قشنگ یک دختر!

وارد صحن مصلی می‌شوم. بادکنک‌های رنگی به چشم می‌آیند. از سبز و سفید و سرخ به نشانه‌ای از پرچم ایران گرفته تا سفید و صورتی نشانه‌ای از دنیای قشنگ یک دختر!

در همان ابتدای مصلی هم چند عدد بنر زده‌اند. یکی آن عکس معروفی است که از حضور رهبر معظم انقلاب در جشن فرشته‌ها گرفته شده و بچه‌ها احاطه‌شان کرده‌اند؛ واقعاً عکس قشنگی است! بنر دوم هم یک بنر صورتی رنگ بزرگ است که اسم جشن فرشته‌ها و عنوان جشن تکلیف ۵ هزارنفری دختران تبریز در آن به چشم می‌خورد. تصویر سوم اما کمی تلخ است برایم. جشن تکلیف سال گذشته تبریز با حضور شهید آل هاشم! بچه‌ها دورشان کرده‌اند و ایشان آن لبخند همیشگی را بر لب دارند.

آه عمیقی می‌کشم؛ اما خب امروز از آن روزهایی است که اگر بخواهم در بین این ۵ هزار دانش‌آموز شاد و سرحال دوام بیاورم، باید حالم خوب خوب باشد. لبخندم را از سر می‌گیرم و چشمم می‌افتد به صحن مصلی با یک عالمه دختر چادری. مصلی پر پر است و هر طرفش صدای خنده و شیطنت‌های دختران ۹ ساله‌ای می‌آید که امروز برایشان یک روز خاص است.

خداقوتی به اولیای مدرسه و مادران!

یک تعداد از اولیای مدرسه و مادر بچه‌ها هم پیششان هستند و سعی در سروسامان دادن به بچه‌ها دارند که بانظم بیشتری سر جای خود بنشینند که البته در این کار هم بسیار موفق بوده‌اند! هر لحظه، یکی از دخترها، از جایش بلند شده و به سراغ دوستانش می‌رود و این چرخه ادامه دارد‌. خداقوتی به اولیای مدرسه عرض می‌کنم و برایشان در سروسامان دادن بهتر، آرزوی موفقیت می‌کنم!

برنامه با تلاوت قرآن توسط قاری نوجوان آغاز می‌شود و آرزوی موفقیت من برای کادر مدرسه در سروساماندهی بچه‌ها مثل‌اینکه در حال تحقق است. با شروع رسمی مراسم، بچه‌ها کمی مرتب‌تر شده و سر جایشان نشسته‌اند. بعد از آن هم، انواع سرودها پخش می‌شود که دختران تک‌به‌تک با آن هم‌خوانی می‌کنند. قطعاً روزهای زیادی صرف تمرین سرودها شده است. سرودها، جدید است و از حال‌وهوای دخترانی می‌گوید که حالا برای خود خانم و باوقار شده‌اند.

چادر و جانماز؛ سربند «یامهدی» و پرچم ایران

نه‌تنها چادرشان، که جانمازهای پهن شده بر روی زمین هم رنگی‌رنگی و زیبا است. تسبیح‌های قشنگشان هم خودنمایی می‌کند. برخی بر پیشانی، سربند «یا مهدی» دارند و برخی بر دست، تصویری از حاج قاسم. پرچم‌ ایران هم که در دست همگی، رخی نشان می‌دهد.

با خود می‌گویم دیگر وقتش شده که دل به دریا بزنی و سراغشان رفته و از حال و هوایشان بپرسی. سه دخترند که کنار هم نشسته و آرام با هم پچ‌پچ کرده و می‌خندند. کنارشان می‌نشینم و سلامی می‌دهم! خدا را شکر که استقبالشان گرم است و تک به تک شروع می‌کنند به معرفی خودشان. یسنا و الینا و نفس.

« از امروز خدا بیشتر دوستمان دارد»

الینا پیش‌دستی می‌کند. «خانم؛ به نظرم از امروز خدا بیشتر دوستمان دارد. باید بعدازاین با بچه‌ها مهربان باشیم. قرآن و نماز بخوانیم و از خدا هم تشکر کنیم که پدر و مادرمان سالم هستند.»

بچه‌های دیگر هم آمده و دورم حلقه زده‌اند و من مانده‌ام وسط فرشته‌ها!

«خانم اجازه! باید بعدازاین جشن، نماز بخوانیم و حجابمان را رعایت کنیم.» این‌ها را یسنا می‌گوید. می‌پرسم یسنا جان موقع نماز از خدا چه می‌خواهی؟ «خانم؛ آرزو می‌کنم تمامی مریض‌ها شفا پیدا کنند و مادر و پدرم سالم باشند. یک آرزوی دیگر هم دارم، دعا می‌کنم امام‌زمان زود بیایند.»

هر چه بیشتر حرف می‌زنند، نگرانی‌هایم کمتر می‌شود. این فرشته‌ها خودشان یک‌پا استاد سخن‌اند! از نفس هم می‌خواهم که او از آرزوها و دعاهای خود بگوید. «خانم، من از خدا می‌خواهم وقتی بزرگ شدم نماز بخوانم و  نماز را کنار نگذارم. خدا دوست دارد، ما در برابر نامحرمان حجاب داشته باشیم؛ برای این هم دعا می‌کنم.»

«باید مواظب باشیم طرف خدا باشیم نه طرف آمریکا!»

فرشته‌های دورم هر لحظه بیشتر و بیشتر می‌شوند و بچه‌ها یک‌به‌یک اجازه می‌خواهند که آن‌ها هم سهیم شوند در گفتگویمان. مریم با صدای بلند، حرفش را شروع کرده است. «خانم اگر ما نماز بخوانیم و با خدا حرف بزنیم، خدا بیشتر دوستمان دارد. باید مراقب باشیم که شیطان ما رو گول نزند. باید مواظب باشیم طرف خدا باشیم، نه طرف آمریکا!»

این را که می‌گوید، خنده‌ام می‌گیرد. باورم می‌شود که این وروجک‌ها بیشتر از من می‌فهمند و چه نگرانی بیهوده‌ای داشتم پیش‌ازاین.

بچه‌ها تک‌به‌تک و با اجازه و بی‌اجازه، آرزوها و دعاهایشان را برایم ردیف می‌کنند و من می‌مانم با این آرزوهای قشنگ! یکی از آرزویش برای خوشبختی همه آدم‌ها می‌گوید و آن دیگری از دعای سلامتی برای مادر و پدر و تمامی مردم کشور! یکی از دروغ‌نگفتن و مسخره‌نکردن می‌گوید و آن دیگری از احترام به پدر و مادر.

حلقه دورم، هر لحظه دارد بیشتر می‌شود و این زنگ خطری است برای خودم که تا مسئولین سالن به جرم برهم زدن صف‌ها به سراغم نیامده‌اند، بلند شوم. از بچه‌های مدرسه فضیلت تبریز عکسی به یادگار می‌گیرم و از همگی خداحافظی می‌کنم.

جشن فرشته

دعا برای اجابت دعای یک فرشته!

به‌طرف دیگر مصلی می‌روم و در جمعی دیگری از فرشته‌ها می‌نشینم. مهیا اول ‌از همه شروع به صحبت می‌کند. «خاله! من همیشه سر نمازهایم از خدا می‌خواهم که به همراه پدر و مادرم به کربلا برویم. کاش بشود، نه؟» یک ان شاالله با صدای بلند‌ می‌گویم و ازته‌دل برای اجابت دعایش، دعا می‌کنم.

یکی از دخترها، خود را فاطمه معرفی می‌کند. می‌گویم فاطمه، چقدر برای رسیدن این روز، ذوق داشتی؟ «خانم الان چند هفته است که در خانه و مدرسه، شعر تمرین می‌کنم. این چند روز هم، چندین بار چادرم را اتو زده‌ام. خانم می خواهم بعدازاین حجاب داشته باشم. راستش در طول این یک ماه، ۲۰۰ بار چادرم را سر کرده و از مادرم در مورد آن نظر خواسته‌ام.» می‌خندم و پیش خودم حظ می‌کنم از این دخترانگی‌هایش!

«خاله، بازم سؤال بپرس.»؛ این را یکی از بچه‌ها می‌گوید اما قبل از سوال من، مربی‌شان سر رسیده و آن‌ها را به نشستن در صف‌هایشان دعوت می‌کند. من هم فرصت را غنیمت شمرده و به سراغ مادر یکی از بچه‌ها می‌روم. الحق امروز مادران و کادر مدرسه، ذوقشان بیشتر از بچه‌ها نباشد، کمتر هم نیست. مادری در گوشه‌وکنار مصلی نشسته است. دخترش هم هر چند لحظه یک‌بار می‌آید و از او در مورد وضع چادر و مقنعه‌اش می‌پرسد.

پای سخنان مادر یک فرشته

به سراغش رفته و خودم را خبرنگار معرفی می‌کنم. می‌گوید که دخترش تمنا از روزها قبل ذوق‌وشوق این جشن را داشته و بارها سرودهای این روز را تمرین و چادرش را سر کرده و به اهالی خانه نشان داده است.

از او می‌پرسم که شما مادران برای دختران نومکلف خود چه می‌توانید بکنید که این ذوق و شوقشان پایدار باشد. می گوید: «راستش ما هم سعی می‌کنیم بچه‌ها را با تشویق پیش ببریم و آنان را به‌زور وادار به انجام کاری نکنیم. بچه‌ها با تشویق مدرسه و آموزش ما، نماز یاد گرفته‌اند. تمنا از روزها قبل به من گفته که برای رعایت حجابش هم منتظر برگزاری جشن تکلیف است.»

از آرزوها و دعاهای تمنا و حرف‌هایی که با خدا دارد، می‌پرسم. «راستش تمنا همیشه آرام دعا می‌کند و بیشتر دعاهایش هم در سجده نماز است. همیشه به من می‌گوید آرزوی من سلامتی پدر و مادرم و موفقیت دوستانم است.»

دعای فرشتگان هم از جنس نور است

برایم شیرین است که هیچ‌کدام از ده‌ها دانش‌آموزی که امروز با آن‌ها صحبت کرده‌ام، آرزویی مادی ندارند و آرزوهای قشنگشان خلاصه می‌شود در سلامتی برای پدر و مادر، موفقیت و خوشبختی برای همگان و کلی آرزوهای خوب دیگر. خوش به حالشان که آرزوهایشان در این چیزهای حال‌خوب‌کن خلاصه شده است.

صدای حجت الاسلام والمسلمین احمد مطهری اصل، نماینده ولی‌فقیه در استان، در سالن پیچیده و سخنان پیش از اولین نماز نومکلفان را شروع کرده‌اند. امام جمعه تبریز در سخنان خود از بیشتر شدن توجه خداوند به نومکلفان می گوید. «خدا به حدی، دوستتان دارد که از سن ۹ سالگی شما را به عنوان بنده خوب خود خطاب و عبادت را بر شما واجب کرده و شما در وقت نماز به ملاقات او می‌روید.»

جشن فرشته ها

حلقه‌ فرشتگان دور امام جمعه

امام جمعه تبریز توصیه‌هایی هم برای خوب درس‌خواندن و رساندن جمهوری اسلامی ایران به جایگاه شایسته به نومکلّفان دارد. صحبت‌هایش که تمام می‌شود، پایین پیش بچه‌ها می‌آید. بچه‌ها هم دورش حلقه زده و هر کدام حرفی برای گفتن به امام‌جمعه دارند.

وقت نماز رسیده و صدای اذان در مصلی می‌پیچد. صف‌ها هر چه سریع‌تر با کمک اولیای مدرسه و مسئولان اجرایی مرتب می‌شود. دخترها خودشان هم ذوق و شوق خاصی دارند. حجت‌الاسلام‌والمسلمین مطهری اصل، آن جلو به‌عنوان پیش‌نماز ایستاده و تکبیر اول را می‌گوید. «الله‌اکبر»؛ آغاز عروج ۵۰۰۰ فرشته به وادی نور!

لینک کوتاه : https://tabrizsokhan.ir/?p=2806

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : 0
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.